پيوند هلند
 
|
 
 

 

وقاحت يک طنز تلوزيونی

نوشته ی فردا در سایت تالارهای گفتمان


بسيار رنجبار است که کسي لهجه‌ات‌، اين رکن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است که لهجه‌اي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف‌

ما مهاجران افغان در ايران‌، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه‌» چنين رنجي را متحمل مي‌شويم‌. البته ما مردم‌، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شده‌ايم‌، ولي اين بار، دشواري در اين است که زبانمان را به سُخره گرفته‌اند و زبان خانة حقيقت آدمي است‌

باري‌، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه‌» در اين مجموعه درنمي‌پيچم و از اينها به اختصار مي‌گذرم که در افغانستان کسي را «شنبه‌» و «يک شنبه‌» نام نمي‌نهند و خود مي‌دانند که اينها نام روزهاي هفته است‌، نه نام آدميان‌. فقط کلمة «جمعه‌» آن هم به خاطر قداستي که دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است‌، مثل «جمعه‌گل‌» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نمي‌پيچم که نحوة حضور اين شخصيت و اين که به مرور زمان‌، از کارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي مي‌رسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ مي‌کند، خود کنايه‌گونه‌اي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران‌

باري‌، نقطة تأکيد و گلاية اصلي من که حدود بيست سال است در اين مملکت قلم مي‌زنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي کمابيش هم داشته‌ام‌، اين است که به‌سخره‌گرفتن لهجة هر فارسي‌زبان‌، چه ايراني و چه غيرايراني‌، در اين روزگاري که ما فارسي‌زبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم‌، کاري است ناستودني‌. اين بسيار فرق مي‌کند با اين که در برنامة کودک‌، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد مي‌کنند (مثلاً در برنامة فيتيله‌) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن‌، نه چندان محرز است و نه چندان مهم‌

از اين گذشته‌، چنان که پيشتر اشاره کردم‌، اين تقليد از لهجة افغانستان‌، متأسفانه بسيار مضحک و ناشيانه از کار درآمده است‌. شايد بگوييد اين ويژگي يک برنامة طنز است‌، ولي همگان نيک مي‌دانيم که طنزآميزبودن يک مجموعة تلويزيوني‌، نمي‌تواند جوازي براي به سخره‌گرفتن لهجه‌ها باشد، چون يک طنز واقعي‌، بايد بيش از لهجه‌هاي خنده‌آور، بر عناصر باطني‌تر و عميق‌تري متکي باشد، به‌گونه‌اي که با يک لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان که ديگر شخصيتهاي اين مجموعه‌، لهجه‌هايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي مي‌داشتيم که تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود

از آن گذشته‌، من نمي‌دانم که چرا فقط در برنامه‌هاي طنز نوبت به ما مردم مي‌رسد و چرا کمتر اتفاق افتاده است که در مجموعه‌هاي تلويزيوني‌، باري يک افغان واقعي‌، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما مي‌خواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمده‌اي از فارسي‌زبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه کنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است‌؟

البته سازندگان مجموعه‌، گويا براي پيش‌گيري از انتقادهايي که از اين رهگذر بر کارشان وارد مي‌شود، داستان را چنين تنظيم کرده‌اند که اين «شنبه‌» به واقع يک ايراني است که خود را افغان وانمود کرده است‌. ولي اين تمهيد، در کل مجموعه بسيار کمرنگ است و در هر حال‌، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد مي‌کند و تأثير منفي خود را بر جاي مي‌گذارد

باري‌، چنان که گفتيم‌، دردآور اين است که آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است‌، با لهجة فصيح‌ شيرين و فاخر مردم اين کشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان‌، از جهاتي‌، دست‌نخورده‌، خالص و باستانگونه (آرکائيک‌ باقي مانده است‌، به گونه‌اي که مي‌تواند يادآور لهجة فارسي کهن‌، حتي فارسي کهن ايران کنوني باشد

نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان‌، به واقع تصويرکردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است‌. اين لهجه مي‌تواند همانند يک شي‌ء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيده‌ايم داستان حيرت‌کردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يک دختر فقير در کابل که به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه مي‌کني‌؟»1 و ديده‌ايم که يک نويسندة صاحب‌نام ايران‌، باري نام مقاله‌اش را از گفتارهاي يک کارگر افغان انتخاب کرده بود که «از تلخ پروا نيست‌».2

چنان که پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل کرده‌اند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيکستان‌، به‌ويژه در نظام آوايي خود، با لهجة کهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان داده‌است که قرائت درست شعر آنان‌، بيش از آن که به لهجة رايج در ايران کنوني نزديک باشد، به لهجة افغانستان نزديک است‌. مثالها و شواهد اين بحث‌، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع مي‌دهم‌.3

با اين وصف‌، مي‌توان گفت که ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را مي‌بينيم‌، که مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن مي‌گفته‌اند. در ايران‌، همان‌گونه که تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است‌، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير کرده است‌، ولي در افغانستان به تبع رکود نسبي زبان‌، لهجة قديم سالم‌تر باقي مانده است‌. يادآوري مي‌کنم که اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است‌، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه‌» مي‌شنويم‌

براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است که بعضي واژگان کهن فارسي را حفظ کرده‌ايم‌. بسياري از ما، به «اجاق‌»، «آتشدان‌» مي‌گوييم‌; به «چکمه‌»، «موزه‌» مي‌گوييم‌; به «شلوار»، «ازار» مي‌گوييم‌; به «سفره‌»، «دسترخوان‌» (دستارخوان‌) مي‌گوييم و کسي که با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون کهن فارسي را بهتر درک مي‌کند

ولي به همان ميزان‌، ماية دريغ است که در شبکه‌هاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچ‌گاه به اين ذخاير زباني اشاره‌اي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده که پيوستگي بيشتر ميان فارسي‌زبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است‌.

با اين وصف‌، به نظر مي‌رسد آنچه در مجموعة «چهارخانه‌» ديده مي‌شود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و کنايه‌هاي خاص آن ـ کاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسي‌زبانان نيست‌. حتي مي‌توان گفت در اين مجموعه‌، به صورت غيرمستقيم‌، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است

نوشته فردا، رونوشت از سایت تالارهای گفتمان