پيوند هلند
 
|
 


 

رنگين کمان هفتادمين بهار در کوچه ما


دکتر اکرم عثمان هفتادمین بهار را می نویسد
ما نیز بهار باغبان کوچه ما را می نویسیم ، می خوانیم ومی سراییم!

روز شنبه دوم ماه جون، بزرگداشت
هفتادمین سالگی نویسنده " مرداره قول است"را به غزل می گیریم.
حضور رنگین شخصیت های علمی، ادبی وهنری معاصرما از
دیاران دور ونزدیک این مراسم را رنگین کمان باران خواهد کرد.

یاران قلم به دست از دیاران دور ونزدیک خواهند آمد
وقلم قلم شکوفه خواهند کاشت.


وعدهء ديدار: ساعت 1 روز شنبه 2 جون سال روان
در سالن کنفرانس های جمنازيم نکه
ميزبان: کلوب قلم افغانها در سويدن

کلوب قلم افغانها در سويدن

اکرم عثمان

پیمانهءعمرتو، به هفتاد رسید

 

از زمان نوجوانی که به کتاب خواندن وشنیدن اخبار و بر نامه های رادیوی علاقه داشتم، گوشهایم از طریق برنامه «زمزمه های شب هنگام» رادیو افغانستان با صدای پرطنین ، گیرا و روحنواز دوکتور اکرم عثمان، آشنا بودند. وقتی مجله های چاپ کابل را هم ورق می زدم، داستانی از اکرم عثمان در آنها، به چشم میخورد.« وقتیکه نی ها گل میکنند»، « مرد ها ره قول است»، «نازی جان همدم من،»، « مرد ونامرد» ودهها داستان دیگر که قصه های کاکه های کابل، خراباتیان، قصه های مردم از کوچه پسکوچه های کابل، اشراف و اعیان، نوکر و چاکر ها، دلقک ها وعیار ها که چه به دلها می نشست.

این داستان ها، عشق به زنده گی، امید به آینده وخواندن ونوشتن را در دل انسان زنده میکرد. لذا دیدن دوکتور اکرم عثمان برای من، به یک آزو تبدیل شده بود. آرزوی طلایی وعطش سیری ناپذیر که هر لحظه مرا بسوی خود می کشانید من، در ذهن خود اکرم عثمان را با آن داستان ها وقهرمان های ساده، عیار، جوانمرد، وفادار ، وعاشق اش،چگونه آدمی تصویر میکردم؟ نویسنده ای که قهرمانان داستانهایش به روی صفحات کاغد و کتاب ها زنده قدم می زدند، نفس می کشیدند، روح داشتند وگرمای احساس شان را آدم حس میکرد، چگونه آدمی باید باشد؟!


در سا لهای جنگ وتداوم فاجعه که مرگ، در صد قدمی ما رسیده بود، از ولایت خود با خانواده ام به کابل آواره شدیم.و آن، مصادف بود با سا لهای 1359 و 1360 خورشیدی. درهمان سا لها بود که دوکتوراکرم عثمان را درانجمن نویسنده گان و شاعران که تازه بنیاد گذاشته شده بود، دیدم.
اینکه با دیدن او ومعرفت با ایشان چه احساسی، چه شادی وصف نا پذیری به من دست داد، قلم از وصف آن عاجز است. اکرم عثمان را آدمی لاغر اندام با چشم های نافذ وزیبا، ظریف، صمیمی خوش لباس ومهربان وبا قلبی آگنده از عشق به انسان و انسانیت،. یافتم سحر کلامش، ادم را بخود می کشا نید. او، یک منشور کثیرالا ضلاع است.دیکلاما توری بی مانند، نویسنده ای توانا وژرف اندیش، ادیبی فرزانه ومحقق در علوم سیاسی واجتماعی وتحلیلگر آگاه.


دوکتور اکرم عثمان، در اکادمی علوم افغانستان کار میکرد و من، گاه گاهی به دیدنش می رفتم واز مشوره ها وسخنان گوهر بارش، فیض می بردم. گاهی هم داستان های کوتاه و سراپا از عیب وکاستی ها را که می نوشتم، برایش میدادم تا آنرا بخواند و رهنمایی ام کند.
اما اکرم عثمان هیچگاه به من نمیگفت که داستان تو ناقص ومعیوب است. میگفت:« داستان خوب وعالی است اما اندکی کار دیگر هم بالایش صورت گیرد. بار دیگر بنویس، سوژه های واقعی را برای نوشتن داستان انتخاب کن. نویسنده باید از میان حوادث بیشمار زنده گی ، بهترین و واقعی ترین آنرا برای نوشتن انتخاب کند.،و...»
سالهای هم در رادیو تلویزیون کار می کرد. همانجا به سراغش می رفتم وداستان هایم را برایش میخواندم. او، بدون احساس خستگی، به سخنا نم گوش میداد. وهمان فرمایشات قبلی را در امور نوشتن داستان، برایم تکرار میکرد. و وقتی نوشته هایم به پختگی می رسید، میگفت:« حالا به انیس ویا ژوندون بده نشر میکنند.»


یک روز، به رادیو تلویزیون کابل رفتم. دوکتور در صالون نان خوری مصروف نوشیدن چای بود وبا دگتور صادق فطرت ( نا شناس آواز خوان محبوب کشور)، شطرنج می زد. نخستین بار بود که نا شناس را از نزدیک می دیدم. آدمی قد بلند، بود اندام استخوانی داشت و مودب و شوخ طبع و مهربان.بنظر می رسید. نا شناس، در موقعیت بدی قرار داشت.و تقریبا تمام مهره های شطرنج را از دست داده بود. من بر حسب تصادف، چالی برایش گفتم واو، از مات شدن نجات یافت. اکرم عثمان ، به من با لبخند نگاه محبت آمیزی کرد وبا شوخی گفت: « شطرنج را خوب یاد داری هه؟ حالا بگو که تو، رفیق من هستی، یا از ناشناس؟» من، خودم را شرمنده حس کردم و گفتم: « صاحب، رفیق هردوی تان»


درسا لهای ١٣٦۷-٦٨ خورشیدی، اکرم عثمان رییس انجمن نویسنده گان وشاعران افغانستان بود. تقریبا هر هفته به دیدنش می رفتم. در کنفرانس ها وسیمینار ها دعوتم میکرد. چه فرهیخته مردی هست، چه انسان بزرگ وشرافتمندی که آدم کوچکی مانند مرا نوازش میداد و تشویق به نوشتن وخواندن میکرد. نه تننها من ، بل دهها وصد ها جوان و نوجوان را در سایه لطف و تربیت خود قرار داده بود.
در دههء نود که قونسل افغانستان در دوشنبه، بود، همانجا هم به دیدارش رفتم.ا ین بار، بیش از هر وقت دیگر، مرا نوازش داد و هیچگونه محبت خود را از من دریغ نمیکرد. از سا لها بدینسو که ازبد حادثه در غربتستان پایش کشیده شده ودر سویدن زنده گی میکند، هنوز هم فعال و در کارهای فرهنگی وادبی اش نستوه وخستگی ناپذیر است.


این روز ها که هفتاد سا ل از عمر دوکتور اکرم عثمان میگذرد، اگر از هفتاد سال عمر آن، بیست سال را دوران نو جوانی و تحصیل حساب کنیم، اکرم عثمان، پنجاه سا ل تمام در قلمرو فرهنگ، ادب و اندیشهء این سرزمین هنر پرور که بزرگ مردانی چون مولوی، سنایی، فردوسی، جامی، خلیلی، سلجوقی و باختری و بسیار دیگر را پروریده، قلم و قدم زده است.

هویداست که جایگاه اکرم عثمان در گسترهء هنر داستان نویسی و روشنفکران معاصر افغانستان، خیلی بلند تر از آنست که ما می اندیشیم .

عمرش دراز باد قلمش توانا تر از ازین و اندیشه هایش پر بار تر از گذشته ها !!

( هلند_ مارچ 2007 )

kabulnath ،دستگیر نایل