پيوند هلند
 
|
 


 

حمیرا نگهت دستگیر زاده

تولدی دیگر در ادبیات زنانه

 

 

با وجود آنکه زنان بخش اعظم و یا حداقل نیمی از پیکر جامعه بشری را می سازند اما دست ستمکار نامردان تاریخ ، با همه وسائل و زیر نام دین ، فرهنگ ، ننگ ، ناموس... تلاش نموده اند تا کرامت بشری و حقوق طبیعی این مقدس ترین موجود و انسان ترین انسان را زیر پا نموده ، شخصیت ، استعداد ، ارزش و پویایی های او را مسخ سازند و او را ملکیت و قیم خویش محفوظ دارند و نظام مرد سالاری ، پدرسالاری ، برادر سالاری ، شوهرسالاری ... را جانشین انسان سالاری نموده و جامعه بشری را از تکامل سریع بسوی افق های روشن و پیروزی های درخشان در راه اعتلاء ، ترقی و انکشاف اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، سیاسی...باز دارند. که با همه تلاش های مذبوحانه آن آدم نما ها ، زنان از پا نیفتاده و همواره درتاریخ حضور شان را درتمام عرصه ها فریاد کرده اند. اگراین حضور نتوانسته است پژواک های روشن و برجسته یابد ، باز هم سد مهم درین راستا نامردی عده یی از به اصطلاح «مردان» است. اما خوشبختانه عصر رنسانس و انسان معاصربا وجود همه کندی ها و کارشکنی های که فرأ راه هرچه انسانی کردن جامعه انسانی وجود دارد ، موفقانه ، یکی پی دیگر این سدها و موانع را می بردارند و آن روز دور نخواهد بود که انسان واقعاَ انسان شود! شوربختانه و با هزار دریغ و درد که ادبیات نیز از این امر مستثنا نمانده است و حضور زنان در آفرینش های ادبی خیلی کمرنگ است و یا می توان مدعی شد که قبل از روانشاد فروغ فرخزاد ، سیمین بهبانی ، شاعره نبرد ها و امیدها ژاله اصفهانی... اصلاَ چیزی ما بنام ادبیات و شعر زنانه نداشتیم. بگذار بپذیریم این حقیقت تلخ را که هنوز این عرصه درادبیات پارسی گویان افغانستان خالی است. اما خوشبختانه درقرن معاصر شاعران زن در افغانستان رخ نمایی های داشته اند که : محجوبه هروی مخفی بدخشی ، هما طرزی، زنده یاد لیلا کاویان ، ثریا واحدی ، لیلا صراحت روشنی ، خالده فروغ ، فایقه جواد ، فریده بهار ابراهیمی ، نجیبه آتش... و یکی از پیشکسوتان آنان بی تردید نام آشنا و هر دل عزیز حمیرا نگهت دستگیر زاده است
آری! روی سخن ما به سوی حمیرا نگهت دستگیر زاده است ــ یکی از انگشت شمار شاعره های پارسی سرا در افغانستان که با وجود جوانی ، تجربه های وسیع را در زمینه های شعر ، ادب و آموزش های علمی زبان .. انجام داده و در کوتاه زمان قلل شهرت و محبوبیت را پیموده و نام خود را حک صفحه روزگار ساخته است که تا جهان برپاست ، برجاباد!
حمیرا نگهت دستگیرزاده درسال ۱۳۴۰ خورشیدی در شهر باستانی کابل زاده شد. پله های آموزش های اولی و میانه را در کابل و هرات موفقانه پُشت سرگذاشت و رهسپار دانشگاه شده از دانشکده حقوق و علوم سیاسی در سال ۱۳۶۱خ، گواهینامه گرفت و در اداره ، برنامه هنر و ادبیات رادیو ـ تلویزیون افغانستان بکار گماریده شد و دو سال درین سمت باقی ماند. محیط کار با اندیشه های بلند و پویای او سازگاری نداشت و در نتیجه مصمم شد تا در کانون نویسندگان جوان مسلک مقدس آموزگاری را پیش برده و اندوخته ها و استعدادش را در مساعدت به جوانان متمرکز سازد. و این خطِ آغازپیوند برگشت ناپذیرش بسوی جهان ادبیات بویژه شعر، گردید
او که به سرودن و سرایش شعر در نوجوانی پرداخته بود ، درآن برهه به اوج شهرت رسیده و اشعار ناب اش زینت بخش نشرات کشور بود و از نردبان شهرت و محبوبیت با شتاب بلند می رفت که حقا مستحق چنان مقام بود و هست .نگهت دستگیرزاده قالب های مختلف شعر را به آزمایش گرفت و واژه های سرگردان را چه خوش و شیوا در چوکات اندیشه هایش به خدمت گرفت و احساسش را متبلور ساخت. اما روح او عطش سیری ناپذیر به اندوخته های آفاقی داشت و او را با خود به آنسوی مرزها برد . حمیرا درسال ۱۳۶۴ خ ، در دانشکده ادبیات شناسی ، دانشگاه صوفیه بلغاریا نام نوشت و از آنجا دوکتورا گرفت
نخستین مجموعه شعری او زیر تیتر"شط آبی رهایی" درسال۱۳۶۹ به همتِ اتحادیه نویسندگان افغانستان به چاپ رسید ، دست بدست گشت و نایاب گردید
دوکتورس حمیرا نگهت دستگیر زاده گاه گاهی در محافل افغانها شرکت نموده و سروده های جدیدش را زمزمه می کند و نشرات برون مرزی نیز در نشر اشعارش کوتاهی نمی کنند. نامبرده درین روزگار ایام غربت و مهاجرت را درکشور هالند پُشت سر می گذارد. استعداد این شاعره و ادیبه جوان ما شگوفا و پـُربار باد
دو سروده در دو قالب شعری از نگهت دستگیر زاده عزیز

خلوت غمها

راهـم بـده ای همنفس در خلـوت غمـهای خویش
تا خویش را من ره دهم در هجرت آوای خویش
از مـن بـرونـم کـرده ای ، برخـویشتن آورده ای
تا آشنـا کـردی مرا با شور و مستی های خویش
مـن از جهـــان دیگـــرم ، بـالاتــــرم بـالاتـــــرم
پیــونــد دادی تــا مــــرا ، با عالــم بالای خویش
دارم سفـــر سوی خـــدا ، در آبـــی بـــــی منتها
درحجم سبـز لحظه ها ، با هیات غوغای خویش
ره میبرد غــوغای من ، تا عمــق دنیــا های من
تا میـبری با خـود مـرا ، در آبـی دنیـــای خویش
پنهــان مــن پیـــدا شده ، خامــوشیم غـــوغا شده
رنگ دگــر حـاشا کنم ، با هوهو وهاهای خویش
با هست مـن آمیـخــته ! آتـش به خــونـــم ریخـته
راهــی چنینم داده ای ، در خلوت غمهای خویش

بازتاب

با بال آبی نفست ای تمام من
تا اوج راز تو
تا دور تر کرانه هرفصـل قصه ات
تا روح لحظه های سخن ساز هستیم
پرواز کرده ام
پرواز را ز دیدنت آغاز کرده ام
من «خویش» را به آیینه روشن صدات
در خویش دیده ام
تو باز تاب خویش منی ای تمام من
تو بازتاب خویش منی
آن «خود» عزیز
آن خود که بار بار زمن دل بریده بود
آن خود که از من آن من خالی رمیده بود
تو بازتاب خویش منی ای تمام من!
در من حلول تو
راه سفر به سوی خودم را گشوده است
ای خویشی خویش من
ای هست پاک من
پرواز ده مرا
تا بیکران ترین دم در خود رسیدنم
پرواز ده مرا

منبع: شماره یازدهم سال اول مشعل