پيوند هلند
 
|
 


 

هنر نزد ايرانيان است و بس

مازيار قويدل

سخنان بيهوده و نادرست در باره ی شماری از سرودهای استاد سخن فردوسی توسی، که اگر نبود ما نيز عرب زبان بوديم ، بيشتر بر زبان شماری از آنانی روان شده است يا می شود که باور به ايدئولوژی هايی همانند اسلام و کمونيسم داشتنه اند و فردوسی، زبان و جايگاهش، سد راهی برای آنان بوده است. اينگونه دشمنان دانا، با چنين انگيزه هايی کوشيده اند با وارونه وانمودن درون مايه ی سرودهای استاد سخن فردوسی توسی، که برای رهايی ايرانیان و زبانشان سروده است دست به کارهايی بزنند که آبروی خودشان را می برد و زحمت ما می دارد. نا گفته نماند گاه دوستان .نادان نه اينکه آتش بيار معرکه شدت اند که گوس سبقت را نيز از آنان ربوده اند

برداشت نادرست و نا آگاهانه ی دوستان و يا هرزه درايی ِ آگانه ی دشمنان ايران از سخن درست و به جای استاد سخن فردوسی توسی که :گفته است

ندادند شیر ژیان را به ‌کس
هنـر نــزد ايـرانيـــــان اسـت و بس
 
ندادند کرج ِ ژيان را به کس
هنـر نيـز ايـرانيـــــان اسـت و بس
يا

کاری ناپسند و به دور از راستی و درستی است که گاه و بی گاه برزبان فرهنگ مداران نيز روان می گردد

:در خور نگرش است که
یکم- به جز از چند جای ( شاهنامه)، که فردوسی بسيار روشن سخنان خود را آورده است. هيچگاه از زبان خود داستان سرايی نکرده، همه آنچه در شاهنامه امده است. داستان هايی هستند که بسيار پيش از فردوسی وجود داشته اند و فردوسی آنها را تنها و تنها آراست و پيراست
دوم- بسياری از سخنان و سرود ها، سخن و پيام نام داران شاهنامه هستند، نه فردوسی توسی. و در اين ميان جدايی ميان ايرانی و انيرانی نيست. برای نمونه، همين سوردی که در باره ی آن سخن می گوييم . از زبان و پيام بهرام گور در پاسخ به لاف زنی های فغفور چين که خود را پادشاه جهان خوانده است می باشد و نه فردوسی
ياد دکتر جليل دوستخواه را گرامی می دارم که پس از راهنمايی های فراوانی، در چپنين پيوندی ياد آور شدند که نبايد و نمی توان بيتی را از ميانه نوشتار و گفتاری برداشت و سپس در باره سراينده و ديدگاه داستانی و ياشخصی اش به داوری نشست
:از اينها گذشته

بس، وبس و بسا واژه هايی هستند همانند و هم ريشه، که به چم و معنای بسيار و بسياری، افزون و افزون بر، فراوان، به فراوانی و .همچنين بسنده، کافی و به اندازه ی نياز، به کار برده می شوند.

واژه ی "بس"، در سرود "هنر نزد ايرانيان است و بس"، نيز چنين باری دارد و به هيچ روی نمی گويد، هنر تنها نزد ايرانيان است و اين تنها ايرانيان هستند که هنر دارند، اين سرود می گويد" بسی و بسياری، يا به اندازه ی نياز، هنر نزد ايرانيان است. همين و همين.

در هنر، کار و صنعت سرود و شعر، همه و يا بسياری از ما آموخته ايم که گاه تنها با جا به جايی واژه هايی می توان نوشته ای را آهنگين کرد. :مانند جمله ی ِ
رستم به اسفنديار چنين گفت
که اگر فعل و بيان کننده ی حالت و چگونگی آن (چنين گفت) را، از پايان به آغازش بياوريم، سرودين و همانی می شود که همه يا بسياری از ما، :سدها و شايد هزاران بار شنيده ايم اش
"چنين گفت رستم به اسفنديار"

"در گفته ديگر استاد سخن، يا "هنر نزد ايرانيان است و بس"
نيز به همين گون است و قيد که "بس" و يا "وبس" باشد، از ميان کار، به پايان آن برده شده است تا نوشته را آهنگين کند. يعنی به جای "ايرانيان بس و بسيار هنر نزدشان است"، يا "ايرانيان بسی هنر دارند" و يا "و بس هنر نزد ايرانيان است"، واژه ی"و بس"، به پايان رفته است و شده است: هنر .نزد ايرانيان است و بس. همين و همين
اين نکته که در بالا آمد بسيار درخور نگرش می باشد و درست به مانند هنگامی که غزلی از خواجه ی شيراز را پس از سرودن به زبان روان و گفتاری و بدون سرود و آهنگ برای شنونده باز گو می کنيم. درست همين کار را با پنين سروده ای بايد انجام دهيم سپس به بازگويی و معنی کردنش بپردازيم و به جز از اين نادرست می نمايد

تازه، واژه ی "و بس"، در همين جايی که هست نيز، نمی گويد تنها ايرانيان هنر دارند و کس ديگری ندارد
خواهش می کنم بفرمايند يا بفرماييد چه کسی و در کدام فرهنگ واژه ای، "بس" و "وبس" يا "بسا" را به چم و معنی "تنها"، ديده و خوانده است
راستش را بخواهيد در همه فرهنگ هايی که اين کوچکتر ديده است واژه ی، "بس" را، بسی، بسياری و همچنين بسنده که همان کافی (به زبان تازی باشد)، معنی کرده اند، نه يک واژه بيش و نه يک واژه کمو که اگر آن را بسنده و کافی نيز معنی کنيم می شود، نزد ايرانيان به اندازه ی بسنده و کافی هنر هست. از سروری شنيدم که ايشان بس را به معنی تنها هم ديده اند. که با چنيت ديدنی نيز در باره ی اين سرود کاربرد نمی تواند داسته .باشد، چرا که بر پايه آنچه پيشتر آمد در نمای به جز از سرودينش کاربردی ندارد

از اين گذشته اين دوستان بايد بدانند مرزهای فرهنگی ايران يا پشته ايران، به ايران امروزی پايان نمی پذيرد و خود در بر دارنده ی چند کشور است و ايرانی را که فردوسی بزرگوار از آن سخن می گويد آن گستره است و تازه اگر افتخاری نيز در ميان باشد از آن ِ ايرانيان امروزی نيست و افغان و تاجيک و ... بسياری ديگر را نيز در بر می گيرد
.ناگفته نگزارم در کشور سوئد که من دوران در به دريم را در آنجا می گذرانم، زبانزد ِ درخور نگرشی هست ( همما بی ليند) که به زبان ما می شود خانه نابينايی و يا نديدن پيرامون. اينان هنگامی اين زبانزد را به کار می برند که انسان بسياری از چيزهای) دم دستش را آنچنانکه که بايد و شايد نمی بيند. همانی که هنرمند ارزنده پرويز صياد در نمايشنامه ای از آن به گونه ی "نگاه کردن و نديدن" ياد کرد. گمان می رود بسياری از استادان ما .نيز دچار چنين پديده ای شده اند وچنان گفتار روشنی از استاد سخن ر،ا اين چنين می بينند و می خوانند و از .همه بدتر بر زبان می آورند
اميد که آن چنان استادانی پوزش اين چنين ِ شاگردانی را از يادآورهايی اين چنين بپذيرند ولی از اين پس، گزک دست دوستان نادان و دشمنان دانا ندهند

در اينجا و پيش از به پايان بردن اين نوشتار نگاهی می اندازيم به فرهنگ واژه های ِ گوناگون و به ويژه فرهنگ دهخدا و به چنين نوشته هايی بر :می خوريم
بس. پهلوی " وَس"، پارسی باستان " وَسی"
،و به دنباله در می يابيم که
ـ در "برهان قاطع"، "انجمن آرا ـ ی عباسی ـ"، "ـ فرهنگ ـ آنندراج"، "دِمزن"، "غياث"، "ناظم الاطبا": بسيار
ـ در "ناظم الاطبا": افزون، فراوان
ـ و به دنباله در "فرهنگ نظام": مخفف بسيار
ـ و باز در "دِمزن": بسيار که لفظ های ديگرش بسا و بسی است
ـ به مجاز چندان، زمان دراز، روزگار طولانی، مدت کافی، به قدر کفايت، به مقدار لازم، مدتی از زمان، هيچ نيز آمده اس.
اين واژه به چهره های قيد، صفت و گاه مسند به کار می رود

نمونه ی برداشت های نادرست و ناپسند کم نيستند. نمونه ی ديگر، نجس بر شمردن سگ، يار و ياور باوفای انسان به باور تازيان می باشد. به باور نزديک به درستی پژوهندگانی، ، اين نجس برشمردن نيز از آن نمونه هاست. چرا که تازيان که با نگهداری سگ آشنا نبودند و از وفاداريش به خداوندگارش آگاهی نداشتند. در هنگام يورش و تجاوز به جان و مال وناموس دختران، خواهران، برادران، مادران، و پدران ما، با واکنش و پشتيبانی های سگان با وفای ما روبرو می شدند، سگ را نجس خواندند و ايرانيان را از نگهداری آنان باز داشتند و باز می دارند. در ميان مردم هستند کسانی .که باور دارند، "پارس کردن"، خواندن آواز سگ نيز، همانند پارسی گويی برشمردند و هر گاه سگی از نزديک شدن دشمنی تازی آگاهی می داد. گفتند پارسی سخن می گويد و يا پارس می کند

آنچنانکه نگارنده و بسياری ديگر گمان می برند. اين گونه سخنان بيهوده ـو گاهی نيزـ برداشت های نادرست در باره ی شماری از سرودهای استاد سخن فردوسی توسی، ـ(که اگر نبود ما نيز عرب زبان بوديم)ـ ، بيشتر بر زبان شماری از آنانی روان شده است يا می شود که باور به ايدئولوژی هايی همانند اسلام و کمونيسم داشتنه اند و فردوسی، زبان و جايگاهش، سد راهی برای آنان بوده است. اينگونه دشمنان دانا، با چنين انگيزه هايی کوشيده اند با وارونه وانمودن درون مايه ی سرودهای استاد سخن فردوسی توسی، که برای رهايی ايرانیان و زبانشان سروده است دست به کارهايی بزنند که آبروی خودشان را می برد و زحمت ما می دارد. نا گفته نماند گاه دوستان نادان نه اينکه آتش بيار معرکه شدت اند که گوس سبقت .را نيز از آنان ربوده اند.

اين درست به مانند کار و سخن تازيانی است که چون در هنگام يورش و تجاوز به جان و مال وناموس دختران، خواهران، برادران، مادران، و پدران ما، با واکنش و پشتيبانی های سگان با وفای ما روبرو می شدند، نه تنها سگ های باوفای مان را نجس خواندند و ايرانيان را از نگهداری آنان باز داشتند و باز می دارند، که آواز سگ را نيز همانند پارسی گويی برشمردند و هر گاه سگی از نزديک شدن دشمنی تازی آگاهی می داد. گفتند پارسی سخن می گويد و يا پارس می کند و ما ايرانيان و پارسيان فراموش کار و تربيت شده به دست دشمن نيز هنوز که هنوز است آن را به کار .می بريم

نمونه ی ديگر سبک بر شمردن زبان دری است. دشمنان، نه تنها ناروا گفتند که اين ناروايی را بر زبان ما نيز روان ساختند و ما نادانسته و بدون !!!اينکه بدانيم چه بر زبان می رانيم . به هر کسی که ناروا و چرند گويی می کند می گوييم "دری وری"، می گويد

پس از آگاهی يافتن از چم يا معنی واژه ی "بس"، در فرهنگ های ِگوناگون، نمونه سرود هايی از سرايندگان نامدار و شناخته شده ی پارسی سرا، در پی آورده می شود تا برای همه ی ما روشن گردد که هيچ گاه و در هيچ نوشته ای واژه ی بس، به چم و معنای تنها به کار برده نشده است.

فردوسی
هنـر نــزد ايـرانيــان اسـت و بس
ندادند شیر ژیان را به ‌کس
 
فردوسی
ندادند کرج ِ ژيان را به کس
هنـر نيـز ايـرانيـان است و بس
و يا
فردوسی
که اندر جهان کينه خوان او بس است
گـو پيلتـن با سپـاه از پـس اسـت
 
فردوسی
کجا رنج تو بهـر ديگر کس است
تــرا زِين جهان شادمانی بس است
 
فردوسی
به بهـرام گفتنـد انـدر سخـن
به بهـرام گفتنـد انـدر سخـن
 
فردوسی
وليکن پـراکنده باهر کس است
چنين داد پاسخ که دانش بس است
 
رودکی
اگر بـر ما ببـــارد آذرخشـا
نبـاشـد زيـن زمـانه بس شگفتی
 
رودکی
انـدر اين خـانه به سان نو بيوک
بس عـزيزم بس گرامی سال و ماه
 
اسدی
ز بـن نامدی ديــدن دل به کـار
اگـر بس بـدی ديـدن آشگـار
 
ابوالمويد
شـود در دسـت من مـانند خنجک
نباشـد بس عجب از بختم ار عود
 
دقيقی
گشت عـاجز که بود بس نـا هـار
روستايـی زمين چـو کـرد شيار
 
فخرالين اسد گرگانی
که بس بـد با سپـاهی آن سـواری
سـوار تـرک بـودش سد هزاری
 
امير معزی
  عالمی را يک ملک بس لشگری را يک امير
امتی را يک نبی بس ملتی را يک کتاب
 
ناصرخسرو
  تـرا بس باشـد اين معنی گـواهـست
کزين ره سوی يـزدانست راهـت
 
سعدی
بس جان به لب آمد که برو کس نگريست  
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کيست
 
حافظ
  حقا که می نمی خورم اکنون و سر خوشم
از بس که چشم مست در اين شهر ديده ام
 
حافظ
  حـريف باده رسيد، ای رفيق توبه، وداع
شـــراب خانگی ام بس، می مغانه بيار
 
سعدی
 خـرک لنگ جـان به منـزل بــرد
ای بسا اسب تيـز رو کـه بمـــرد
 
مولوی بلخی
  پس به هــر دستـی نبـايـد داد دسـت
ای بســا ابليـس ِ آدم رو که هســت
 
عطار نيشابوری
  خــری می بـــرد بـارش آبگينه
مگـر می رفت استـــاد مهينـــه
 
عطار نيشابوری
  بدين آهستگی بر خر چه داری
يکی گفتش که بس آهستــــه کاری
 
 
 
 

زمستان ۳۷۴۳ زرتشتی
زمستان ۲۰۰۵ ترسائی
زمستان ۱۳۴۸ اسلامی
مازیار قویدل - سوئد
Mazyar Ghavidel - Sweden